تبليغاتX
دلنوشته ها

دلنوشته ها

دلتنگی های من یه دختر تنها و پشت کنکور

سلام.....

بسی سخت درس میخونم....صبح ۵ شنبه ۲۹ بهمن امتحان دارم....

برام دعا کنید...

یادتون نره ها.....

بگید این حالا بماند دانشگاه تهران قبول شه..اگرم نشد شهیدبهشتی..اگرم نشد تربیت مدرس..اگرم نشد نهایتا علم و صنعت................جای دیگه دوس نداره.......فقط همین ۴ گزینه وترجیحا ۲ گزینه اول

فعلا میرم تا شب ۲۹......امیدوارم که بیامو وبگم کنکورم عالی بود

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 12:16  توسط حالابماند  | 

دلم تنگه..برا پسرکوچولو همسایمون...

برا بنژی..برا صورت نرمو لبخند مهربونش....برا بوسیدنش....برا بغل گرفتنش

دلم تنگه برا خونه قبلیمون..برا باغچه بزرگش..برا تراسش..برا سقف شیروونیش..برا استخر کوچولوش...

دلم تنگه برا تب...ریز...برا ایل....گلی..برا آبر..سان....برا ولی..عصر....برا دوسام..خوابگام..برا برف بازی...

دلم تنگه برا روزای مدرسه...برا روپوشای گشاد و بلند....برا مقنعه های تنگ...برا صورتای معصوم و پاک

دلم تنگه برا خونه بابابزرگم..برا باغ پر میوه اش..بررا بابابزرگ مهربون و ساکت با یه شیکم گنده...

دلم تنگه برا نازیلا..عروسک بچگیام...برا صورت یخی و چشای سبزش....

دلم تنگه برا خودم...برا ب..ه..ا...ر.................کجایی دلم تنگه

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 17:49  توسط حالابماند  | 

خداوندگارااااااااااااااااااااا

صبح پاشدم...گیجه..گیج.................بی حوصله....

رفتم جلوآینه..یهو فکم افتاد پایین..این چیه

یه عدد تب.....خ...ا..ل..خدایا این دیگه چه مرضیه..از کجا اومده...

هرچی فک میکنم..مبینم هیشکی تو این اواخر این مرضو نداشته که ویروسش به من برسه...

دارم دیوونه میشم

این دیگه چه مصیبتیه..

اینقده به جون مامانو بابا غر زدم که نگو..

بلهههههههه دیگه گل بود به سبزه نیز آراسته شد.....

.

بعدا نوشت...

غروبی رفتم بیمارستان..یه ماسکم گذاشتم جلو مماعو ودهنم..تا این شاهکار خلقت دیده نشه..

تو بخش اورژانس ایستاده بود..هی ازاین پرستاره میپرسیدم..پزشک عمومی کیه؟

اونم بی ادب جوابمو نمیداد..که دیدم..بهله...دوس جون خودم (پزشک این بیمارستانه..من هی چن سالی میام پیشش منو میشناسه..چیه معروفم دیگه..بهدشم یه ۵۰ سالی فک کنم سنشه..دویدم سمتش..منو دید خندید..میگه دخملو.باز چه بلایی سر خودت اووردی...آروم ماسکو میارم پایین..کلی خندید ..میگه برا تب..خا..ل اومدی...میگم.....این چیه خو..من تا حالا نداشتم....

گفت :حتما ویروسش از قبل بوده ولی خفته بوده..الان طی هیجانی..اضطرابی فعال شده...میگه:

به تو نمیاد استرس بگیری...

میگم.........کنکور دارم.........

بازم میخنده..

میگه حالا اومدی که چی؟..

میگم..یه دارویی بنویسید..

میگه برو ...فلان قطررو از داروخونه بگیر..همین..........

نترس..خرگوش نیسی..برا تبخال نمیمیری

.

اومدم..خونه...بابا خبر خوبو بهم داد..گفت تبخالی..ماشینتو هفته بعد میارن

منم کلی ذوق مرگ شدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

چیه خو..من عقده ای بیدم...این از بچگی آرزوم بود..

الان بسی هیجان زده بیدم..نکنه بخاطر این هیجان این تبخاله..زادو ولد کنه

.

فقط من برا این ماشین کل پس اندازمو دادم..الان ته حسابم فقط ۳۰۰ تومن مونده...من چگونه با این پول ناچیز سر کنم...خداوندگارا....کمک های نقدی شما دوسای گرامی را پذیرا میباشیم

.

واین بود ماجرای تبخال من..................

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 9:59  توسط حالابماند  | 

.

سلام..

۱-هوا بس ناجوانمردانه سرد است....

۲-هاییییی به دادم برسید..استرس داره خفه ام میکنه...دسشو گذاشته رو گلوم..نیگا ..نفسم دیگه بالا نمیاد...

۳-دلم میخواد .....

۴-دهانمان را می بویند ..مبادا گفته باشیم دوستت دارم..

۵-هه..هه..به قیافت تو آینه نیگا کردی تا حالا..کبوتر با کبوتر باز..با باز..

۶-ودیگر هیچ

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 21:20  توسط حالابماند  | 

.

.

مامان بزرگم دیشب اومد خونمون...دیدم از تو بقچه اش دوتا شیشه...دراوورد..میگه...بیا..عرق برگ زیتونه..برا تقویت حافظه...!

میگم...!

میگه..خوب بخور برا کنکورت خوبه..

میگم..مامانی..آخه این چقد میتونه حافظه رو قوی کنه..که بشه تو ۲۰ روز مطالبیو که همه تو ۶ ماه خوندنو....بخونم....

....

میگه:میشه....

یاد حرف پژ...م.....ا...ن..افتادم..انسان موجود قویه...یعنی تا این حد....

برگ زیتون..حافظه...کلی درس تلنبار..وباز کنکور.............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:49  توسط حالابماند  | 

.

.

فعلا به طریق فشرده درس میخونم..هر لحظه یه کتاب دستمه..یه خورده از این..یه خورده از اون..و اینچنین است..۲۴ روز مونده به کنکور دارم بندری میزنم.....

دسای بندری بالااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 21:30  توسط حالابماند  | 

حرصنامه.........

.

.

 

انقد حرصم گرفت که نتونستم یه پست جدید نذارم...هرکی حوصله نداره نخونه..چون بیشتر یه نوع خالی کردن حرصه....

ماجرا از اونجا شروع شد که من تو یه سایتی عضو بودم...یه ۳ سالی میشه..به تبع کلی دوست اینترنتیم پیدا کرده بودم..و از طریق ایمیل و گاها چت باهم ارتباط داشتیمو حرف میزدیم.....

خیلیاشون همیشه میگفتن...فلانی..چه دختر خوبی هستی..اخلاقت عالیه..خیلی دوس داشتنی هستی....خیلی مهربونی..خیای شادی...خیلی معصومی (اینا همش گفته های این دوستام بود)

.

 

وما دوست بودیم به صورت مجازی....

منم همیشه افتخار میکردم دوسای خوبی دارم..چقد انسانند...

.

.تا اینکه یکی از این دوسا گفت..فلانی...یه عکس بذار ببینیمت..الان سه ساله...کنجکاویم ببینیم چه شکلی هستی....

منم یه عکسمو گذاشتم...وبعد گذاشتن عکس یه ۲ دهفته ای سرم شلوغ بود وقت نکردم به اون سایت سربزنم..همین نیم ساعت پیش که رفتم..دیدم صندوق پیامم پر بود از پیام....

کلی پیام برا آشنایی..دوستی....واز این مزخرفا....

وحتی چن تا از اون دوسای مجازی من..که کلی برام قابل احترام بودن ..بهم درخواست ازدواج(فقط داشته باشید)..داده بودن.............

حالم بهم خورد....

برا یکیشون نوشتم...چرا این درخواستو کردی؟

گفت:آخه تو خیلی دختر خوبی هستی...

گفتم تو همین ۲هفته فهمیدی خیلی خوبم....

.

جالبه ۳سال من بودم بدون تصویر..هیچکدوم به فکرشون نرسیده بود هیچکدوم از این درخواستا رو مطرح کنند..الان با دیدن یه عکس................

.

واقعا حالم بهم میخوره..از دنیای مادی و ظاهر گرا.....انسان ها فقط در گیر قیافه اند....

یه پوسته.....

یعنی فقط ظاهر مهمه....انسانیت چی میشه......

اینجا بود که برام اثبات شد..مردها فقط بدنبال ظاهر زیبا هستن نه انسان زیبا...

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 15:5  توسط حالابماند  | 

هزیان نامه

.

.

پر...پر...کلاغ پر.........

اف..رو..زم.........پر.........

.

۱-هستم ولی خسته ام...

۲-  ۲۷  روز مونده تا کنکور...تازه فهمیدم چقد عقبم..

۳-انگشت شصت دست راستم گیر کرد به شیشه و بریده شد....الان خونین ومالینه......دارم با دست چپ تایپ میکنم.....

۴-فعلا ازهمه چی متنفرم.....الان چند روزه به قول مامان جنی شدم.....

۵-نگرانم......

۶-یه دوسی داشتم اصن به عشق اعتقادی نداشت و میگفت....عشق یه چیزی مثه کشک و دوغه....

خبر رسید که عاشق شده بدجور.....و اونم یه عشق دوطرفه آتیشی.....به به....مبارک کشک خوری..

۷- دیگه همه دوسام ازدواج کردن..بزن کف قشنگرو....و من تنها بازمانده مجرد تو نسل انقراض یافته دوستامم..................واحساس تنهایی از دیشب که فهمیدم..داره خفه ام میکنه.............کپسول اکسیژن دم دستون ندارید...

۸-بسه دیگه ...

اصلنم دوستون ندارم

بابای

+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 9:31  توسط حالابماند  | 

به کجا چنین شتابان....

.

.

آه یکی بود..یکی نبود....

یه عاشقی بود که یه روز

بهم میگفت..دوست داره

آخ که دوست داره هنوز....

 

.

.

وخداوند من را آفرید....

یه دختر....تو یه روز گرم تابستون...با اسمی که اصن باتاریخ تولدش مناسبتی نداشت...

شیطون....پرآرزوهای رنگارنگ....

مثلا....تو ۵ سالگی دوس داشتم برم کره ماه و از اون بالا تو خونه همرو نیگاه کنم(بسکه فوضول بودم)

تو ۷ سالگی دلم میخواست یه بستنی فروشی داشته باشم...

کلاس دوم ابتدایی که بودم ..دوس داشتم یه اسب مشکی داشته باشم..اسمشم تو خیالم گذاشته بودم راما...

کلاس ۳ ابتدایی میخواستم جهانگرد شم...مثه اون جهانگرد تو کارتون ممول...یه کلاه حصیری خریده بودم ومیذاشتم رو سرم...یه روزم با یه کوله از خونمون فرار کردم ..تو امتداد راه آهن میخواستم برم دماوند....(بهدشم..کلی ..ک..ت..ک نوش جان نمودم....).....

کلاس ۴ ابتدایی میخواستم کارخونه شکلات سازی داشته باشم

کلاس ۵ ابتدایی دوس داشتم دکتر شم....که داروی سرطانو کشف کنم...

کلاس اول راهنمایی..توروخدا نخندینا............عاشق واکی بایاشی تو کارتن فوتبالیستا بودم...خو چیه خنگول بودم دیگه...بهدشم....میخواستم فوتبالیست شم...

کلاس دوم راهنمایی..دوس داشتم رمان بنویسم.....رمان سوار بی نام..تقریبا تمام شخصیتاشو خلق کرده بودم...تا چند سال پیشم تو خیالم باهاشون زندگی میکردم....

.

کلاس سوم راهنمایی..دوس داشتم بازیگر شم.....

.

کلاس اول دبیرستان....رفتم کلاس نقاشیو..میخواستم پیکاسو شم...

کلاس دوم دبیرستان....میخواستم برم کلاس پیانو....(بابام نذاشت ولی)..میخواستم یه پیانیست شم...

کلاس سوم دبیرستان...دوس داشتم والیبالیست شم....

.

تو ۲۲ سالگی معمار شدم...

 

.

والان دلم میخواد شهرساز شم....

.

یه اسب...یه خونه به سبک معماری انگلیسی....یه پیانو...یه سفر چندساله به دور دنیا...یه سفر به فضا...یه خونه نگهداری از بچه های بی سرپرست با کلی بچه ناز وخوشکل...یه عشق......اینام آرزوی الانم هستن...

.

و ادامه دارد.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 19:27  توسط حالابماند  | 

.

.

نمیدونم ...ایکاش میشد و انقد عجیب نبود که یه دختر بره خواستگاری....

اولین بار تو زندگیم به مردا حسودیم شد................

حق انتخاب..................

اینم ازت میگیرن........

ایکاش انقد شهامت داشتم.....واونوقتی که باید به اونی که دوسش داشتم میگفتم....

نرو.........من...دو...ست ..دارم.......

ایکاش انقد احمقانه خونسرد نبودم و برا کسی که عش..قم بود نقش خواهر مهربان بازی نمیکردم....

ایکاش انقد نگران خرد شدن غرورم نبودم......حداقل خواستمو مطرح میکردم....

که الان..اینقدر....دلم تنگ نباشه..

انقد تهی بشم...

انقد خسته نباشم....

ایکاش......................

 من لیاقتم بیشتر از یه انتخاب  تو بین خواستگارای نشناخته و ازدواج زورکی از ترس حرف مردم و زندگی بی عشقه............

نمیخواااااااااااااااااااااااااااااااااام

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 18:59  توسط حالابماند  |